تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

پرواز را به خاطر بسپار

حرف های خدا

گفت:" لا تقنطوا من رحمة الله "
"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر53)

گفت:" فاذ كرونی اذكركم"
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقره ۱۵۲)

 گفت:"فانی قريب"
" من كه نزديكم"(بقره18۶)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت   توسط سپیده  | 

بال تازه، دل نو

سرش‌ قد سر سوزن‌ بود و تنش‌ سياه‌ و كركي. لاي‌ برگ‌هاي‌ درخت‌ توت‌ مي‌لوليد. نه‌ چشمي‌ و نه‌ گوشي. نه‌ بالي‌ و نه‌ پايي. مي‌خورد و مي‌خزيد. و به‌ قدر دو وجب‌ انگشت‌ بسته‌ آدم‌ جلو مي‌رفت...

زندگي‌ را تا همين‌جا فهميده‌ بود. اما آسوده‌ بود و خوشبخت. دوستانش‌ هم‌ دوستش‌ داشتند. دوستانش؛ كرم‌هاي‌ كوچك‌ خاكي.
هر از چندن‌ گاهي‌ اما تن‌ لزج‌ و چسبناكش‌ را به‌ شاخه‌اي‌ مي‌چسباند. قدري‌ سكوت‌ و قدري‌ سكون. چيزي‌ در او اتفاق‌ مي‌افتاد. رنجي‌ توي‌ تن‌ كوچكش‌ مي‌پيچيد. دردش‌ مي‌گرفت. ترك‌ مي‌خورد و بيرون‌ مي‌آمد: هر بار تازه‌تر، هر بار محكم‌تر.
دوستانش‌ اما به‌ او مي‌خنديدند. به‌ شكستنش، به‌ ترك‌ برداشتنش. به‌ درد عميق‌ و رنج‌ اصيلش. و او خجالت‌ مي‌كشيد. دردش‌ را پنهان‌ مي‌كرد و رنجش‌ را. بزرگ‌ شدنش‌ را. رشد كردنش‌ را.
روزها گذشت‌ و روزي‌ رسيد كه‌ ديگر آن‌چه‌ داشت‌ خوشنودش‌ نمي‌كرد. چيز ديگري‌ مي‌خواست. چيزي‌ افزون. افزونتر از آن‌چه‌ بود. مي‌خواست‌ ديگر شود. ديگرگون. از سر تا به‌ پا و از پا تا به‌ سر. مي‌خواست‌ و خواستنش‌ را به‌ خدا گفت. خدا كمكش‌ كرد، او را در مشت‌ خود گرفت‌ و به‌ او تنيدن‌ آموخت. بافت‌ و بافت‌ و بافت. و تنهايي‌ را به‌ تجربه‌ نشست. و سرانجام‌ روزي‌ پيله‌اش‌ را پاره‌ كرد و ديگر بار به‌ دنيا آمد. با بالي‌ تازه‌ و دلي‌ نو.
و آن‌ روز، آن‌ روز كه‌ آن‌ كرم‌ كوچك‌ بال‌ گشود و فاصله‌ گرفت‌ و بالا رفت، آن‌ روز كه‌ آن‌ خود كهنه‌اش‌ را دور انداخت، دوستانش‌ نفرينش‌ كردند و دشنامش‌ دادند و فرياد برآوردند كه‌ اين‌ جُرمي‌ نابخشودني‌ است، اين‌ خيانت‌ است‌ اين‌ كه‌ كرمي، پروانه‌ باشد.
اما تو بگو، او چه‌ بايد مي‌كرد؟
خاك‌ و خزيدن‌ و خوشبختي‌ يا غربت‌ و خدا و تنهايي!

عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت   توسط سپیده  | 

او

لباس هایم را پوشید

جواب نامه ها را داد

صبحانه ساعت هفت

شام ساعت نه

چای ساعت …

او

   _تنها_

      گریستن بلد نبود.

 

سید ضیاء الدین شفیعی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت   توسط سپیده  | 

رجعت سرخ

کربلا را می سرود این بار روی نیزه ها

با دو صد ایهام معنی دار روی نیزه ها

نینوای شعر او از نای هفتاد و دو نی

مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه ها

چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست

لاله ها را سر به سر بشمار روی نیزه ها

یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب

یا قدم آهسته تر بردار روی نیزه ها

نصراله مردانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط سپیده 

آبی به صورت شب

"بر این همه خاک،ذره ای شور بپاش

نزدیک بیا و غصه و را دور بپاش

مهتاب سفر کرده از این شهر غریب

بر این شب تیره، کاسه ای نور بپاش"

 

عباس تربن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت   توسط سپیده 

آنجا

" ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا می آیند

تو را می بینند.

ما تو را از میان بر می داریم تا اینجا آیند و ما را ببینند."

 

ابو سعید ابوالخیر

تذکرﺓ الاولیاﺀ عطار

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط سپیده 

بی ربط

این ترنم موزون حزن

تا به ابد شنیده خواهد شد؟...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت   توسط سپیده 

میوه های آرزو، رسیدنی است

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.

***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.

***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط سپیده 

هایکو

آبی روشن کوه
آبی تیره آسمان
ماه تابستانی


قورباغه ها به آواز
در شالیزاران
ماه تمام تابستانی

دو خرمالو و سه هزار هایکو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط سپیده 

نزدیک

هرگاه بندگان من از تو درباره ی من بپرسند

بگو که من نزدیکم

(بقره ـ ۱۸۶)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط سپیده 

او . . .

هُوَ الاَْوَّلُ وَ الاَْخِرُ وَ الظَّـهِرُ وَ الْبَاطِن...

او اول و آخر و ظاهر و باطن است...

(حدید ـ ۳)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت   توسط سپیده 

امروز

امروز ، روز جديديست
مرگی جديد
مرگی سفيد
باكفنی آبی
مرگ سفيد غريبی
كه چشمانم
مثل دريچه دوربين عكاسی
باز و بسته می شود.

رنه باتيستامورنو

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط سپیده 

ماهی قرمز

دو ماهی قرمز
درون تنگ بلور
و گوش پنجره کر
و چشم حادثه کور
سحر که دهکده روشن شد و چراغ رسید
کنار پنجره دیدند تنگ خالی بود
پرنده ها گفتند:
شبی نجیب تر از گربه های بازیگوش
در این حوالی بود.

عبدالجبار کاکائی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت   توسط سپیده  | 

من یخ زده ام...

او نمی توانست نگاه کند

و آنوقت ببیند

که من یخ زده ام.

 

او می دانست

من اگر بالا پشت بام بمانم

و در آنجا سرما بکشم

و سردم بشود

آنوقت یخ زده ام.

او می دانست

اگر من سردم بشود

و آن وقت یخ بزنم

دیگر برای همیشه یخ زده می مانم.

 

او نمی توانست نگاه کند

و آن وقت ببیند

که من یخ زده ام.

من اما آنقدر قصه گفتم  آنقدر قصه گفتم

تا او خوابش برد

و آن وقت رفتم،رفتم تا یخ بزنم.

از کتاب شاید اسم من...

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت   توسط سپیده  |