حرف های خدا
"از رحمت خدا نا اميد نشويد ."(زمر53)
گفت:" فاذ كرونی اذكركم"
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقره ۱۵۲)
گفت:"فانی قريب"
" من كه نزديكم"(بقره18۶)

گفت:" فاذ كرونی اذكركم"
" مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم."(بقره ۱۵۲)
گفت:"فانی قريب"
" من كه نزديكم"(بقره18۶)

زندگي را تا همينجا فهميده بود. اما آسوده بود و خوشبخت. دوستانش هم دوستش داشتند. دوستانش؛ كرمهاي كوچك خاكي.
هر از چندن گاهي اما تن لزج و چسبناكش را به شاخهاي ميچسباند. قدري سكوت و قدري سكون. چيزي در او اتفاق ميافتاد. رنجي توي تن كوچكش ميپيچيد. دردش ميگرفت. ترك ميخورد و بيرون ميآمد: هر بار تازهتر، هر بار محكمتر.
دوستانش اما به او ميخنديدند. به شكستنش، به ترك برداشتنش. به درد عميق و رنج اصيلش. و او خجالت ميكشيد. دردش را پنهان ميكرد و رنجش را. بزرگ شدنش را. رشد كردنش را.
روزها گذشت و روزي رسيد كه ديگر آنچه داشت خوشنودش نميكرد. چيز ديگري ميخواست. چيزي افزون. افزونتر از آنچه بود. ميخواست ديگر شود. ديگرگون. از سر تا به پا و از پا تا به سر. ميخواست و خواستنش را به خدا گفت. خدا كمكش كرد، او را در مشت خود گرفت و به او تنيدن آموخت. بافت و بافت و بافت. و تنهايي را به تجربه نشست. و سرانجام روزي پيلهاش را پاره كرد و ديگر بار به دنيا آمد. با بالي تازه و دلي نو.
و آن روز، آن روز كه آن كرم كوچك بال گشود و فاصله گرفت و بالا رفت، آن روز كه آن خود كهنهاش را دور انداخت، دوستانش نفرينش كردند و دشنامش دادند و فرياد برآوردند كه اين جُرمي نابخشودني است، اين خيانت است اين كه كرمي، پروانه باشد.
اما تو بگو، او چه بايد ميكرد؟
خاك و خزيدن و خوشبختي يا غربت و خدا و تنهايي!
لباس هایم را پوشید
جواب نامه ها را داد
صبحانه ساعت هفت
شام ساعت نه
چای ساعت …
او
_تنها_
گریستن بلد نبود.
سید ضیاء الدین شفیعی
با دو صد ایهام معنی دار روی نیزه ها
نینوای شعر او از نای هفتاد و دو نی
مثل یک ترجیع شد تکرار روی نیزه ها
چوب خشک نی به هفتاد و دو گل آذین شده ست
لاله ها را سر به سر بشمار روی نیزه ها
یا بر این نیزار خون امشب متاب ای ماهتاب
یا قدم آهسته تر بردار روی نیزه ها
نصراله مردانی
نزدیک بیا و غصه و را دور بپاش
مهتاب سفر کرده از این شهر غریب
بر این شب تیره، کاسه ای نور بپاش"
عباس تربن
" ما را آگاه کردند که این مردمان که اینجا می آیند
تو را می بینند.
ما تو را از میان بر می داریم تا اینجا آیند و ما را ببینند."
ابو سعید ابوالخیر
تذکرﺓ الاولیاﺀ عطار
تا به ابد شنیده خواهد شد؟...

تو چه ساده ای و من ، چه سخت
تو پرنده ای و من ، درخت.
آسمان همیشه مال توست
ابر، زیر بال توست
من ، ولی همیشه گیر کرده ام.
تو به موقع می رسی و من،
سال هاست دیر کرده ام.
***
خوش به حال تو که می پری!
راستی چرا
دوست قدیمی ات _ درخت را _
با خودت نمی بری؟

فکر می کنم
توی آسمان
جا برای یک درخت هست.
هیچ کس در بزرگ باغ آفتاب را
روی ما نبست.
یا بیا و تکه ای از آسمان برای من بیار
یا مرا ببر
توی آسمان آبی ات بکار.
***
خواب دیده ام
دست های من
آشیانه تو می شود.
قطره قطره قلب کوچکم
آب و دانه تو می شود.
میوه ام:
سیب سرخ آفتاب.
برگ های تازه ام:
ورق ورق
نور ناب.
***
خواب دیده ام
شب، ستاره ها
از تمام شاخه های من
تاب می خورند.
ریشه های تشنه ام
توی حوض خانه خدا
آب می خورند.
***
من همیشه
خواب دیده ام، ولی ...
راستی ، هیچ فکر کرده ای
یک درخت
توی باغ آسمان
چقدر دیدنی ست!
ریشه های ما اگرچه گیر کرده است
میوه های آرزو، ولی
رسیدنی ست.
عرفان نظرآهاری
آبی روشن کوه
آبی تیره آسمان
ماه تابستانی
قورباغه ها به آواز
در شالیزاران
ماه تمام تابستانی

بگو که من نزدیکم
(بقره ـ ۱۸۶)

او اول و آخر و ظاهر و باطن است...
(حدید ـ ۳)

رنه باتيستامورنو
عبدالجبار کاکائی
و آنوقت ببیند
که من یخ زده ام.
او می دانست
من اگر بالا پشت بام بمانم
و در آنجا سرما بکشم
و سردم بشود
آنوقت یخ زده ام.
او می دانست
اگر من سردم بشود
و آن وقت یخ بزنم
دیگر برای همیشه یخ زده می مانم.
او نمی توانست نگاه کند
و آن وقت ببیند
که من یخ زده ام.
من اما آنقدر قصه گفتم آنقدر قصه گفتم
تا او خوابش برد
و آن وقت رفتم،رفتم تا یخ بزنم.
از کتاب شاید اسم من...
